|
یادمانی برای یک من
راهی برای یادآوری
|
بارون میاد... لحظه قشنگیه... وقت اذان، شب جمعه و بارون... باید بری زیر بارون، موقعیتی که نباید از دست بدی... همیشه همه اینا با هم جور نمی شه. می گن موقع بارون دعا کن که ... چشم هام رو می بندم و دعا می کنم... خیس می شم و دعا می کنم... قطره های بارون سر می خورن روی صورتم...دعا می کنم... بعد از خوندن نماز، تفألی می زنم به حافظ. خوندن اشعار حافظ لبخند میاره روی لبم، معمولأ. هرچند گاهی این لبخند، یک لبخند غمگینه.
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار ببر اندوه دل و مژده ی دلدار بیار
نکته ی روح فزا از دهن دوست بگو نامه ی خوش خبر از عالم اسرار بیار
تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام شمه از نفحات نفس یار بیار
به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز بی غباری که پدید آید از اغیار بیار
گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب بهر آسایش این دیده ی خون بار بیار
خامی و ساده دلی شیوه ی جانبازان نیست خبری از بر آن دلبر عیار بیار
شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن به اسیران قفس مژده ی گلزار بیار
کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست عشوه ی زان لب شیرین شکر بار بیار
روزگاریست که دل چهره بمقصود ندید ساقیا آن قدح آینه کردار بیار
دلق حافظ به چه ارزد به می اش رنگین کن وانگهش مست و خراب از سر بازار
پی نوشت: قشنگ تر می شه وقتی آهنگ شعر همه می پرسند چیست در زمزمه مبهم آب فریدون مشیری رو با صدای اصفهانی گوش بدی... [ ] [ ] [ یک من ]
[ ]
به یک نتیجه دیگه رسیدم. اگر عمری باقی باشه، بعدترها! در مورد بچه های کوچولو و نازم می نویسم! درباره سوال و دغدغه هاشون. درباره سوال اشون و کنجکاوی هاشون. درباره چیزهایی که کشف می کنن... پی نوشت: بچه که بودم، یه چیزی رو قایم می کردم و به کسی نمی گفتم. می دیدم همه مامان دنبالش میگرده، بازم چیزی نمی گفتم! بعد که دیگه از پیدا کردنش ناامید میشد، بعد مدتی، می گفتم کجا گذاشتمش! [ ] [ ] [ یک من ]
[ ]
این روزها، روزهای شلوغی دارم. این روزها، به نتایجی در مورد آدم ها می رسم.
پی نوشت: امروز عصر یا فردا عصر می رم حرم برای زیارت. [ ] [ ] [ یک من ]
[ ]
پی نوشت: ما بردباریم؟ [ ] [ ] [ یک من ]
[ ]
من اعتراف می کنم که دروغ گفتم! هر چند مصلحتی و برای شوخی! اما دروغ گفتم! برای موضوعات مهم و جدی، دروغ نمی گم. برای موضوعات غیر مهم که شوخیه هم هست، کم پیش میاد. ممکنه اسمش رو بذاریم سرکار گذاشتن، شوخی یا هر چیز دیگه ای. اما در مفهوم تغییری ایجاد نمی شه. من دروغ گفتم. هرچند به شوخی. من شوخی کردم که راست نبود. این یعنی دروغ دیگه. پی نوشت: دروغ گفتن هیچوقت خوب نیست. اولین دروغ، ممکنه دومین دروغ رو بیاره و دومی، سومی رو. نباید می گفتم شاید، اما برای تنبیه خودم لازم بود. [ ] [ ] [ یک من ]
[ ]
از صبح تا ساعت 9 شب بیرون بودم. دانشگاه و کار و سیستم و... خسته شدم. اما تموم نشده! خیلی از کارهام عقب افتاده. وای! پی نوشت: قبل تر ها، دست مادر رو بیشتر می بوسیدم. امروز تصمیم گرفتم هر روز این کار رو کنم. به دو علت. مادر بودن و تاثیر تربیتی که برای خودم داره! [ ] [ ] [ یک من ]
[ ]
امروز روز مادره. روز ولادت حضرت زهرا (س). دیشب توسل کردم به ایشون. نمی دونم چی از مامان بنویسم. خب، یعنی اینقدر حرف هست که نمی دونم چی باید بگم. خدا خودش می دونه. بی هیچ حرفی، دیشب، دستش رو بوسیدم. مامان! شرمندگی ما مقابل تو، همیشگیه. شرمندگی توآم با حس اینکه هیچوقت نمی تونیم کوچکترین زحمت تو رو جبران کنیم. اصلاً بخشی از شرمندگی برای همینه. خیلی ماهی مامان. خدا خودش، می دونه چطور جواب خوبی هات رو بده. [ ] [ ] [ یک من ]
[ ]
یکی، دو هفته پیش پیام داد که می خوام ببینمت، حرف دارم باهات. قرار گذاشتیم. گفت تو گوشیم، شماره ها رو چک کردم، شماره سه نفر آدم عاقل رو پیدا کردم. یکی بابای زهرا، یک دوست که الان مشهد نیست و تو. گریه کرد. یک ساعت حرف زدیم. آروم تر شد. دستش رو گرفتم و گفتم زندگی گاهی واقعیت تلخیه که بهتره، بهترین راه رو برای مواجه با اون انتخاب کنی. می خواست بره نمایشگاه کتاب. گفتم قم و جمکران رفتی، دعا کن برام. دیشب وقتی دوباره خوابم نمی برد، گوشی رو برداشتم و ساعت یک و نیم بامداد بهش پیام دادم: -گیرم همه راه تو را مسدود شود، بگرد یک آسمان تازه و یک جاده جور کن! و بعد وقتی انتظار نداشتم پیامی از طرفش اومد: - ... جون! دلت خیلی پاکه. الان حرم حضرت معمصومه (س) هستم و چون گفته بودی التماس دعا، به یادت بودم. برای مامانت هم دعا کردم. خیلی خوشحال می شم. پی نوشت: ... [ ] [ ] [ یک من ]
[ ]
دوباره شبی که خوابم نمی بره. اونقدر خوابم نمی بره که می شینم پشت لب تاپ. اونقدر ذهنم مشغوله که کلافه شدم. و یاد چیزی افتادم و خندیدم. دیوونگی البته هم شاخ داره هم دم! و دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند! فاضل گفته و موافقم با حرفش. [ ] [ ] [ یک من ]
[ ]
سید رو می بینم. از دانشجوهای الهیات و البته دارای اختلاف نظر زیاد با هم. یادمه اردوی جنوب که می رفتیم، مدام در حال گیر دادن به من بود! دختر خوبیه. اما با هم فرق داشتیم و داریم. اون هیچوقت شیطنت من رو نداشت! و نداره! من می گم یکمی سخته! سید! اینقدر گیر نده به من! اینی که داری می گی چیه؟ نصیحت؟! سرزنش؟! سیدجان! من می دونم چیکار دارم می کنم! اینقدر سر به سرم نذار! البته روزهای خوبی هم داشتیم باهم. من دوستش دارم. دو تا سادات بودیم که هردومون رو سید صدا می زدن. فاطمه ولی به من می گفت: سیدنا... خب دیگه اون روزها گذشته. سید دو ساله ازدواج کرده و منم دو سال شیراز بودم و... نماز می خونیم و با هم می ریم. تا جایی هم مسیر هستیم. وسط راه، می گه الهام ازدواج کرده و همسرش خواهرزاده یکی از روحانی های معروفه و این رو انتخاب خوبی می دونه... و من با خودم فکر می کنم انتساب به فرد خاصی نباید مایه مباهات باشه! مهم اینکه خود اون آقا، چطور آدمیه. نزدیک دانشکده علوم با هم خداحافظی می کنیم. توی دفتر نهاد، خانم ص. نیست. می شنوم رفتن مکه و... الهام رو می بینم و با ذوق همدیگه رو بغل می کنیم. و هر دو بهم تبریک می گیم. من بخاطر ازدواجش، اون بخاطر دفاعم. خانم ش. نمرم رو می پرسن و مقدمه ای می شه برای نقد معیار نمره دهی پایان نامه ها و آزمون دکتری! الهام عکس همسرش رو نشون می ده و من البته که جا می خورم. ولی زیاد به روی خودم نمیارم و می گم دیدمشون.
پی نوشت: همسر الهام، پسر خوبیه. این الهام با الی خودمون فرق داره! [ ] [ ] [ یک من ]
[ ]
|
< |